دلفان امروز گزارش می دهد؛

دربین آن جمع گفت فلانی چرا عجله داری ما می خواهیم کل قصر شیرین را تحویل  فرمانده گروهان شما بدیم (شهید احمدی) او به تنهایی درمقابل یک لشگر عراق می جنگد.

کد خبر: ۹۰۹۹
تاریخ انتشار: سه شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۰۹

گروه حماسه و ایثار دلفان امروز؛ شهید حبیب اله احمدی در روزهای آغازین جنگ مدتی را در مناطق عملیاتی بود، اما پس از حادثه ناگوار فوت زنده یاد سید ابوالحسن موسوی که مسئولیت آموزش و سازماندهی نیروهای بسیجی در شهر نورآباد را برعهده داشت، تنها کسی که توانست آن خلاء را پر کند شهید احمدی بود.

او ضمن اموزش تاکتیک و سلاح شناسی به عنصری بسیار مفید در بسیج شهرستان تبدیل شد و اما آنچه از او بیاد دارم:

اواخر خرداد ۶۵ در مرخصی بودم و به همراه تعدادی از دوستان به بیرون از شهر رفته بودیم ، نزدیک های عصر یک موتور سوار به سمت ما می آمد، وقتی که نزدیک شد برادر حسین صفی پور که در آن زمام مسئول مخابرات سپاه بود ،پس از احوال پرسی یک تلفنگرام را نشان داد که در آن فرمانده سپاه استان از من خواسته بود فردای همان روز ساعت ۹ صبح در دفترش با او ملاقات کنم.

فردا سر ساعت به دفتر ایشان مراجعه کردم ،دوست عزیزم آقای کرم الهی که  مسئول دفتر بود ، گفت فلانی حاج آقا رفتن جلسه استانداری اما سفارش کردن شما با آقای سلیمانی (جانشین وقت سپاه استان) ملاقات کنید، ما وارد دفتر حاج مصطفی سلیمانی شدیم .

بعد از احوالپرسی فرمود، چند وقت پیش در قرارگاه خاتم جلسه ای بوده که هم فرماندهان نیروی زمینی حضور داشتن وهم فرماندهان سپاه کشوری، براساس اطلاعات رسیده ، بعد از تصرف فاو که منجر به انزوای بین المللی عراق شده، عراقی ها برای کسب وجاهت بین المللی خود بنا دارند تحت عنوان دفاع متحرک، حملاتی را از نقاطی در مرزها اغاز کنند.

برای مقابله با این طرح و جلو گیری از درگیر شدن یگان های اصلی سپاه، بناست در هر استان یک گردان تحت عنوان قائم (عج) تشکیل شود ،در صورت ظرفیت استان این گردان ها حتی میتوانند به تیپ و لشگر همتبدیل شوند.

فرماندهان سپاه استان و لشگر ۵۷  برای فرمانده این یگان جدید، آقای علی نجات اکبری و برای جانشینی شما را در نظر گرفتن(سردار اکبری جانشین اسبق سپاه استان لرستان، ما دو نفر از سالها قبل در تیپ ۱۵ امام حسن(ع) با هم آشنا و دوست وهمرزم بودیم ). بعد از توضیحات مفصل از ایشان پرسیدم،حالا ما چه موقع باید کار را شروع کنیم ؟ گفت همین امروز.

گفت: ما تعداد ۴۵۰ نفر نیرو را به شهر معمولان انتقال داده ایم و در مرکز تربیت معلم آنجا مستقرند. آقای اکبری در ستاد جنگ بدنبال تهیه امکانات است شما برید وکارتان را شروع کنید.

همراه راننده ایشان عازم معمولان شدیم، هوا در آن مقطعه زمانی خیلی گرم بود، وقتی وارد شدم تعدادی قالب یخ را  در محوطه مرکز گذاشته بودند،
بعضی از نیروها تکه ای یخ در دست گرفته وخود را خنک می کرند.

وارد سالن شدم به اطاق ها سر میزدم ، در یکی از آن اطاق ها تعدادی از نیروهای شهر نورآباد از جمله شهید حبیب احمدی، شهید علی نجفی، شهید علی قنبری، و...حضور داشتند. وارد اطاق شدم و بعد از احولپرسی، شهید احمدی گفت: فلانی آمده ای سرکشی یا می مانی؟
گفتم: آمده ام بمانم. خوشحالی آن جمع را در صلواتی که بلند فرستادن  هنوز با تمام وجودم درک میکنم!

از قرار معلوم آن ها همان روز صبح به آنجا رسیده بودن و هیچگونه امکاناتی را در اختیار نداشتند!

صبحانه و نهار نخورده بودند و همین مشکلات اولیه بر روحیه آن ها تاثر گذاشته بود!

در آن لحظات با آنکه همه مشکل اولویت داشتند اما تهیه غذا ضروری بود. به شهید احمدی گفتم برو به فرماندهان این نیروها بگو تا جهت برگزاری جلسه حاضر شوند.

پس از لحطاتی که دوستان آمدند، ابتدا خودم را معرفی کردم و از آن ها هم خواستم خودشان را معرفی کنند.

گفتم: از بین همه مشکلات فعلا تهیه آذوقه مهمتر است، ولی هیچ پولی برای این کار نداریم! لذا هرکدام از دوستان هر چه پول همراه دارند به آقای احمدی بدهند تا با آن غذا تهیه و بعدا تسویه میکنیم.

مقدار مبلغ جمع آوری شده در ذهنم نیست ولی کافی بود.

قرار شد شهیدان احمدی و  نجفی از جالیزهای منطقه مقداری خیار و گوجه (به اندازه نهار و شام) تهیه و چند نفر هم برای تهیه پنیر و نان اقدام کنند.

بعد از اینکه آقای اکبری به مقر رسید قرار براین شد برای حفظ روحیه نیروها مراسم صبگاه و شامگاه را دایر کنیم و اینجا باز این شهید احمدی بود که عهده دار کار شد.

او در آن چند روزکه ما در آنجا بودیم عملا همه کاره نیروها شد، فرماندهی میکرد، غذا توزیع میکرد، برای تهیه مواد لازم به شهر میرفت.

تا یک روز آقای اکبری که مدام در استان پیگیر تهیه امکانات بود گفت: فلانی  شما گویا خانوده تان هنوز خبر ندارند کجائید! فردا بعد از نماز ظهر  یک جلسه در ستاد جنگ استان است امروز برید هم خانواده را در جریان ماموریت جدید قرار دهید وهم فردا در جلسه شرکت کنید.

یکی از مشکلات ما مکان استقرار بود، زمانیکه به سمت نورآباد می رفتم ناگهان مکانی که بین جاده فیروزآباد به خرم اباد هست که هم اکنون دراختیار جهاد نصر استان میباشد نظرم را جلب کرد، برگشتم و وارد آن مکان شدم. به نظرم جای خوبی آمد، فردا وقتی که به مقر برگشتم موضوع آن مکان را به اقای اکبری گفتم ایشان هم استقبال کرد. قرار شد شهید احمدی امورات را در غیاب ما انجام دهد و ما برای بررسی بیشتر مکان دوباره به آنجا رفتیم.مکان جدید مورد پسندآقای اکبری قرار گرفت و در اولین فرصت نیروها را به آنجا انتقال دادیم و نام و آن پادگان را المهدی قرار دادیم.

 چهار گروهان را سازماندهی کردیم و فرمانده یکی از این گروهان ها شهید احمدی بود.

دو هفته بعد ماموریت دفاع از قصرشیرین و سرپل ذهاب به ما واگذار شد.  در آنجا دو یگان لشگر ۸۱زرهی ارتش(کرمانشاه) وتیپ نبی اکرم(ص) سپاه حضور داشتند.

قرار شد دو گروهان از نیروهای ما دربین برادران ارتش که روی ارتفاعات سمانه به سمت سرپل ذهاب استقرا داشتن مستقر و یک گروهان هم بر روی ارتفاعات تق تق مشرف برشهر قصر شیرین قرار بگیرد.

فاصله بین نیروهای خودی در قسمت ارتش با عراقی ها بیشتر بود  اما فاصله در ارتفاعات قصرشیرین بسیار کم، دلیلش هم این بود که در قصرشیرین عراقی ها بعد از آزادی خرمشهر به دلخواه عقب نشینی کردند و از لحاظ نظامی مشرف بر شهر بودن و لذا ماموریت این گروهان بسبار سخت بود.

شهید احمدی با آن انگیزه وصف ناپذیرش  در قصرشیرین مستقر شد.

فرمانده قرارگاه تاکتیکی تیپ نبی اکرم (ص) در آن زمان به عهده شهید گلی از بچه های شهر هرسین بود.(اصالتن اهل کاکاونددلفان بود ) 

یک هفته پس از استقرار گروهان شهید احمدی به مرخصی رفت،بدلیل شرایط حساس خط در قصرشیرین من مجبور بودم شب ها در آنجا مستقر و روزها برای انجام دیگر امورات به مقر برگردم.

یک روز در پادگان ابوذر که مقر هماهنگی ستاد منطقه بود درجلسه ای به ریاست حاج ناصح فرمانده نبی اکرم(ص)بودیم که چند نفر از فرماندهان ارتش و هوانیروز هم حضور داشتند. نزدبک غروب بود من برای رفتن به قصرشیرین عجله داشتم، در یک یادداشت کوچک برای حاج ناصح نوشتم اجازه دهد تا از جلسه خارج شوم، او دربین آن جمع گفت فلانی چرا عجله داری ما میخواهیم کل قصر شیرین را تحویل  فرمانده گروهان شما بدیم (شهید احمدی) او به تنهایی درمقابل یک لشگر عراق می جنگد.

چند ماه بعد یگان ما برای اجرای عملیات به  پاوه مامور شد. هدف عملیات آزاد سازی شهر نوسود و چند شهر عراق بود.(کل اهداف عملیات دوسال بعد در والفجر ده به دست امد).

کار شناسایی در حال انجام بود. ما تعداد گروهان هایمان به شش گروهان رسیده بود و قرارشد بعد از آن عملیات دو گردان را سازماندهی کنیم وشهید احمدی به همراه شهید محمدمعظمی گودرزی که تازه به ما پیوسته بود بعنوان معاونین دو فرمانده گردان که در روزهای آینده به ما ملحق می شدند  انتخاب شوند.

در این عملیات گروهان شهید احمدی احتیاط منطقه عملیاتی بود.  آخرین شب های قبل از عملیات قرار شد فرماندهان گروهان ها هم جهت آشنایی با مسیر عملیات به همراه نیروهای اطلاعاتی عازم منطقه شوند،ما در دامنه های ارتفاعات شمشیر که مشرف بر شهر نوسود است و این شهر در آن زمان در کنترل  ضدانفلاب(حزب دمکرات ) بود یک قرارگاه تاکتیکی داشتیم.

قرار بود فقط سه فرمانده گروهان عملیاتی راهی شوند و در آن قرارگاه مستقر تا ما هم به آنان ملحق شویم، اما زمان حرکت متوجه شدم شهید احمدی هم کوله بار جنگی خود رابسته و مهیاست، وقتی که آن ذوق و شوق را در او دیدم ،نمی دانستم چگونه به او بگویم که شما لازم نیست  بیاید ، به زنده یاد محمد عباس نصیرپور گفتم تا به او بگوید که او و بقیه در شب های آینده خواهند رفت.مشغول آماده کردن نیروها بودم، با سرعت خود را به ما رساند و گفت چرا من امشب نباید بروم؟ گفتم:صبر کن ما باهم میریم!

برای اینکه ناراحت نشود تصمیم گرفتم او را با خودم به قرارگاه تاکتیکی ببرم تا در کنار هم باشیم.

با فاصله یک ساعت بعد از حرکت آقای نصیرپور و فرماندهان گروهان ها (اقای نصیر پور فرمانده قرارگاه تاکتیکی ما بود)  ما هم راهی شدیم ،جلو سپاه پاوه برای  انجام آخرین هماهنگی های آن شب  پیاده و او را نیز به همراه خود پیش آقای  شادمانی (فرمانده وقت سپاه پاوه و مسئول عملیات منطقه) بردم  بعد از ملاقات با وی در حالیکه از اتاق خارج می شدیم  گفت:  میشه فرمانده گروهان احتیاط تان هم با بچه ها برود؟ گفتم اتفاقا  ایشان فرمانده آن گروهان است. همراهم  آمده و هیچ قرار نداره و می گوید باید من هم بروم!

شبانه بعد از توضیحات لازم، عناصر اطلاعاتی و چهار فرمانده گروهان ما راهی منطقه شدند. آقای نصیرپور در همان جا ماند ولی من برای پیگیری بقیه امورات به مقر برگشتم.

بعداز اقامه نماز صبح آقای نصیر پور آمد اما بسیار هراسان و گفت بچه ها شهید شدند.

منتظر توضیحات بیشتر نشدم . هردو سوار ماشین شدیم، در بین راه گفت: آن ها کارشان را به اتمام رساند بودند، اما هنگام برگشت برای خوردن آب راهی چشمه نزدیک شهر نوسود می شوند و چون شبانه هم از آنجا آب خورده بودن بدون هیچ شک و شبهه ای در برگشت به آنجا میروند ، اما  ضد انقلاب یک مین والمر (این نوع مین اگر در زمین کاشته شود هنگام انفجار حدود نیم متر به هوا پرت می شود و همزمان منفجر میشود) را تله گذاری کرده بودند و آقایان احمدی، گودرزی و علی قنبری که از همه بچه ها جلوتر به آنجا رسیده بوند به شهادت میرسند.

پس از انتقال شهدا به معراج شهدای پاوه، راهی مقر شدیم . چه غوغابی در مقر حاکم بود حزن و اندوه ،مراسم ویژه شهادت فرماندهان برگزار شد، اما درآن شرایط، سخترین مسئله انتخاب جایگزین برای آن هابود.

فردای همان روز هواپیماهای عراق محور اول عملیات را در منطقه دربندی خان  که اکثر تیپ و لشگرهای سپاه آنجا مستقر بودند و می بایست همزمان با ما عملیات را اغاز کنند را به شدت تمام بمباران شیمایی کردند و این یعنی آن ها از انجام عملیات ما با خبر هستند و  تصمیم بر تعویق عملیات گرفته شد.

در همان ایام یک شب مسئولین استان( مرحوم آیت الله میانجی (ره)، استاندار وقت،  فرمانده و نماینده ولی فقیه در سپاه استان و چند تن از نمایندگان  استان درمجلس شورای اسلامی ) مهمان ما بودند ، وقتی که آقای اکبری در خصوص آن شهیدان توضیح می داد و اشاره کرد که می خواستیم بعد از این عملیات شهید احمدی و شهید گودرزی را به عنوان معاون گردان و در کنار آقای حاج محمد رجب یوسفوند  ( قرار بود ایشان و سردارشاهرخی فرمانده سابق سپاه استان در چند روز آینده به جمع ما اضافه شوند) و زنده یاد حاج محمد عباس نصیرپور انتخاب کنیم. آیت الله مبانجی فرمود: «وخدا آن ها را زودتر از شما انتخاب نمود ».

یک هفته بعد، اجرای عملیات در آن منطقه کلا  لغو شد.

نکته قابل تامل اینکه هنوز چند روز از شهادت آن عزیزان نگذشته بود که پدر شهید گودرزی به همراه چند تن از اقوام به یگان آمدند تا درصورت انجام عملیات جای شهید عزیز خالی نباشد و حال که ایشان به شهادت رسیدن آن ها به نیابت از وی درعملیات شرکت کنند.

چون ما به دلیل آماده باش عملیاتی توفیق شرکت در مراسم تشیع جنازه شهدای عزیز را نداشتیم پس از لغو عملیات  به همراه جمعی از دوستان برای عرض ادب خدمت خانواده های محترم انان رسیدیم.

یاد وخاطره همه شهیدان والا مقام گرامی باد

نویسنده:علی محمد نظری- از فرماندهان دوران دفاع مقدس

انتهای پیام/

مطالب مرتبط:
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   

نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: 0
انتشار یافته: 10
رضا محسن پور
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳۹۵/۱۲/۱۱
0
0
سلام بر فرمانده دلاور علی محمد نظری بازمانده سرافراز دفاع مقدس و درود خدا بر شهدای عزیز برای من و امثال بنده که در دوران هشت سال حماسه و غیرت نبودیم این خاطرات بسیار جذاب و درس آموز است
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳۹۵/۱۲/۱۱
0
1
یادباد آن روزگاران یاد باد .روح امام وشهدا وفرمانده جنگ مرحوم هاشمی رفسنجانی شاد وتوفیق وسلامتی تمامی حماسه آفرینان دفاع مقدس را از خداوند متعال خواستارم
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳۹۵/۱۲/۱۱
0
2
سلام سردار سلام فرمانده دلم براي دوستان شهيدم خيلي تنگ شده، خاطرات شما مرا به كنار عزيزاني ميبرد كه ديگر هرگز نميبينمشان دلم خيلي براي دوستان شهيدم تنگ است فرمانده
سیدمهدی هادیان
|
Canada
|
۱۳۹۵/۱۲/۱۰
0
3
سلام و درود به روان پاک همه ی شهداوتشکرفراوان از برادرارجمندمان سردارشریف جناب نظریان شهیدنجفی که درگزارش به ایشان اشاره شده است درسال 76به همراه شهیدپرندوش شهیدشدنددرمبارزه بااشرار وواقعامرد بزرگی بودند درایام جنگ ان شالله که سردارعزیزاینگونه گزراشات مستندرا درفضای مجازی تداوم بخشندچرا که رهبرانقلاب فرمود امروز مبارزه ی اصلی درفضای مجازی درجریان است
|
United States
|
۱۳۹۵/۱۲/۱۰
0
3
خدابه شماعاقبت بخیری عنایت کندسرداران شاالله به آرزوهایتان نائل شوید
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳۹۵/۱۲/۱۰
0
4
سلام من از دوستان این شهید هستم علاقه زیادی به بازی فوتبال هم داشتن تشکر میکنم از اقای نظری که با زنده کردن یاد این عزیز دوران جوانی ما را هم به یاد مان اوردن سپاس سردار
رضا
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳۹۵/۱۲/۱۰
0
4
با سلام وارادت ویژه خدمت سردار نظری بنده توفیق هم رزمی شما را در زبیدات، دربندی خان و گمو داشتم هرچند زحمات شما وحماسه سازی شهدا وجانبازان درهیچ قالبی نمی گنجد. اما از اینکه در شرایط امروز که جامعه متاسفانه از اخلاق وارزشها فاصله میگیرد انتشار این مطالب شما همچون بارانیست که در کویر تشنه میبارد ممنونیم از شما برادر عزیز وحماسه ساز.
بحرینی
|
Netherlands
|
۱۳۹۵/۱۲/۱۰
0
6
سلام برشهدای خونین کفن جناب محض اطلاع حضرت عالی بایدعرض کنم سردارنظری می توانند ده هاجلدکتاب چاپ کنند..
|
United States
|
۱۳۹۵/۱۲/۱۰
0
7
سلام و ارادت فراوان خدمت سردارنظری لطفاخاطرات مستندخودرا مکتوب فرماییددرقالب یک کتاب همان طورکه مستحضرید درفضای مجازی مطالب به سرعت محو شده و جای خود را به مطالب جدیدترمیدهد. بنده به عنوان یک خیرمیتوانم در زمینه چام کتاب مساعدت مالی انجام دهم
پاسخ ها
| Iran, Islamic Republic of |
۰۱:۴۲ - ۱۳۹۵/۱۲/۱۰
بسمه تعالی با تشکر از لطف دوستان عزیز که به اثار جبهه وجنگ توجه ویژه دارند. خداوند انشالله شما را در راه تحقق ارمان والای ان عزیزان وامام شهیدان(ره). و اجرای فرامین مقام معظم رهبری موفق وپیروز گرداند کتاب اول تحت عنوان خط به خط حاوی خاطرات علی محمد نظری از طرف بنیاد حفظ و اثار دفاع مقدس درسال ۹۳ در تیراژ دو هزار جلد منتشر وبعنوان کتاب سال لوحه تقدیر دریافت نموده که هم اکنون در کتاب فروشی و مطبوعاتی اقای حسینی موجود است کتاب دوم با همکاری دخترم و بنیاد حفظ اثار در مرکز در دست تدوین است که انشالله به محض چاپ در دست رس عزیزان قرار خواهد گرفت. با تشکر از محبت دوستان نظری


نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: