دلفان امروز گزارش می دهد؛

پس از عملیات موفقیت آمیز فتح المبین که  نیروهای لرستان در آن نقش اساسی و پر رنگی داشتند ، قرار بود برای آزاد سازی خرمشهر از هر شهرستان حداقل یک گروهان به استان اعزام شود.

کد خبر: ۹۲۰۰
تاریخ انتشار: چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۲۱:۳۹

به گزارش گروه حماسه و ایثار دلفان امروز؛ پس از عملیات موفقیت آمیز فتح المبین که  نیروهای لرستان در آن نقش اساسی و پر رنگی داشتند ، قرار بود برای آزاد سازی خرمشهر از هر شهرستان حداقل یک گروهان به استان اعزام تا در قالب تیپ ۵۷ ابولفضل(ع) در فتح خرمشهر شرکت نمایند،  از شهرستان دلفان یک گروهان به فرماندهی شهید علیدوست محمدی( ایشان چند سال بعد در عملیات حاج عمران به شهادت رسید) عازم مرکز استان شدیم ،  عصر همان روز وقتی به پادگان امام حسین(ع) رسیدیم متوجه شدیم هنوز نیروهای شهر بروجرد نرسیده اند ولی ما بقی شهرستانها رسیده بودند و به سمت جنوب حرکت کردند، قرار شد نیروهای ما با برادران بروجرد در قالب یک کاروان حرکت کنیم از این رو آن شب را در خرم اباد ماندیم.

فردای آن روز همه نیروها در قالب یک گردان تحت عنوان گردان شهدا به فرماندهی شهید حسن گودرزی( ایشان چند سال بعد در منطقه زبیدات به شهادت رسید) عازم منطقه جنوب شدیم ، در آن روزها مرحله اول عملیات بیت المقدس آغاز شده بود، فرماندهان جنگ تصمیم گرفتند به منظور جلو گیری از گسیل نیروهای عراقی از جبهه میانی همزمان با شروع مرحله دوم عملیات محوری جدید را در جنگ باز کنند، از این رو  گردان ما را به تیپ المهدی اصفهان مامور نمودند تا در منطقه فکه وار عمل شویم و از انتقال نیروهای عراقی به سمت خرمشهر جلو گیری نماییم.
 
گروهان اعزامی شهرستان دلفان متشکل از نیروهای پاسدار و بسیجی بودند.که در قالب سه دسته سازماندهی شده بودند، برادران حاج محمد رجب یوسفوند، شهید محمد حسین احمدی، و اینجانب فرماندهان سه دسته بودیم که به همراه دیگر عناصر شناسایی یک روز قبل از عملیات از مسیر مورد نظر عبور و تا نزدیکهای خط دشمن پیش رفتیم.


شب عملیات چون فاصله تا خط مقدم طولانی بود مجبور شدیم زودتر حرکت کنیم  و لذا بعد از اقامه نماز مغرب وعشا، بلافاصله حرکت آغاز شد.

حدود نزدیک های ساعت یک نصف شب بود که به نقطه رهایی رسیدیم، قرار بود عملیات ساعت دو اغاز شود،  همه نیروها در دامنه تپه ماهورهای منطقه منتظر ابلاغ رمز عملیات بودیم ، اما با گذشت حدود یک ساعت از زمان تعین شده هنوز خبری از اعلام عملیات نشد ، کم کم دلهره واسترس در بین فرماندهان نمودار گشت و همه از هم می پرسیدن پس چی شد؟!

آرام آرام هوا در حال روشن شدن بود، حتی خدمه تانک های عراقی بیدار و در حال جابجایی ادوات خود بودند!  ناگهان دستور لغو عملیات و بازگشت نیروها به مکان اولیه داده شد!

با وجود مشکلات در چنین شرایطی نیروها عقب نشستند و به مقر اصلی باز گشتند...

دو روز بعد قرار شد مجددا عملیات آغاز شود اما چون مسیر حرکت نیروهای ما کمی تعقیر نموده بود و مسافت بیشتری را باید طی می کردیم  قرار شد قبل از غروب آفتاب حرکت کنیم از این رو نماز مغرب و عشاء را دربین راه برادران اقامه نمودند...

ساعت دوازده شب به همان تپه ماهورها رسیدیم ، قرار شد چند نفر از بهترین تیراندازان ما با آرپی جی در پشت خاک ریز عراقی ها مستقر وبه محض اعلام رمز عملیات تانک های دشمن را مورد هدف قرار دهند.

برای این کار سه آرپی جی زن در نظر گرفته شد، شهید خان محمد بگ چشمه (ایشان معاون گروهان بود و در همین عملیات به شهادت رسید)  برادران پیشکسوت پاسدار. علی محمد صحرایی و صید مراد عادلی آنها با فاصله عرضی از هم مستقر شدند.

ساعت دو بامداد رمز عملیات یا علی ابن ابیطالب (ع) اعلام شد وناگهان تانک های عراقی یکی پس از دیگری به آتش کشیده می شد،  انفجار تانک ها انگیزه رزمندگان را دو چندان کرده بود از این رو در همان لحظات اولیه خط عراقی ها شکسته شد،  در حین عملیات به دلیل ایجاد درگیرها معمولا هر لحظه گروهی در کنار هم قرار میگرفتند که چند لحظه بعد خبری از آنها نبود  و افراد با موج عملیات جابجا می شدند.

در بین راه شهید سیف الله کولیوند را دیدم که لنگ لنگان راه میرفت خود را به او رساندم گفت از ناحیه ران تیر خورده است گر چه با چفیه خود آنرا بسته بود اما هنوز خونریزی داشت او سنگین وزن بود و من قادر به حمل او نبودم و هنوز هم لحظات آغازین عملیات بود به او پیشنهاد کردم در یک سنگر عراقی استراحت کند تا با روشن شدن هوا به پشت جبهه منتقل شود ،او پذیرفت ولی میگفت سردمه،
اورا به سمت یک سنگر عراقی که نزدیک ما بود بردم، در آنجا یک اورکت عراقی را به تن ایشان کردم تا از شدت سرمای ایشان کاسته شود وبا او خداحافظی کردم.

جنگ و درگیری ها با شدت هر چه بیشتر ادامه داشت و تعداد مجروحان ما زیاد بود تعدادی زیادی از عراقی ها هم کشته و زخمی در بین مجروحین ما بودند.

این وضعیت همچنان ادامه داشت تا اینکه به گروهی از افراد خودی رسیدم ، همه از فرماندهان گردان بودند، شهید گودرزی،شهید علی دوست محمدی، و.... من هم در جمع انها قرار گرفتم شدت تیراندازی عراقی ها پیشروی ما را در مواردی با کندی مواجه می کرد تا اینکه هوا در حال روشن شدن بود وچون مکان و محل تجمع ما برای دشمن قابل تشخیص بود حجم سنگین  آتش  ما را ناچار نمود وارد دو سنگر تانک( سنگر تانک برای پوشش قسمت شنی تانک که اسیب پذیر است ساخته میشود و معمولا یک تانک به راحتی در آن جای میگیرد) شدیم.

عجب لحظات سخت وطاقت فرسایی بود هرکس بلند میشد  تیر میخورد ما ناچار بودیم برای صرفه جویی در مهمات به نوبت تیراندازی کنیم، پس از هرمرحله شیلک و درگیری شهید علی دوست محمدی خطاب به من می گفت رجب هنوز زنده است ! ومن با نگاه به اقای یوسفوند خبر سلامتی او را میدام این پرس وجو تا وقتی که ما در آن نقطه گیر افتاده بودیم ادامه داشت(علت حساسیت شهید محمدی این بود که تا ان زمان خانواده محترم یوسفوند دوشهید والامقام یعنی شهید محمدعلی یوسفوند وشهید ابراهیم یوسفوند را تقدیم کرده بودند و لذا شهید محمدی نگران شهادت نفر سوم این خانواده بود).

پشت آن دو سنگر تانک یک کانال بود که تا بالای چند تپه امتداد داشت و بالای آن تپه ها نیروهای عراقی با چندین فبضه دوشکا نیروهای مارا قتل عام میکردن و لذا باید از طریق آن کانال خود را به آن ها میرساندیم و چون آن ها هم متوجه این موضوع شده بودند کار سخت شده بود،  برای یک لحظه شهید گودرزی تکبیر گویان خود را به درون کانال انداخت.

لحظاتی بعد افرادی دیگر این کار را کردند تا اینکه شهید علی دوست محمد به سمت کانال خیز برداشت،  من هم رو به اقا رجب کردم و گفتم مواطب این نیروها باش و همین جا بمان و پس از آن با چند غلت خود را به درون کانال انداختم.


اولین چیزی که نظرم راجلب کرد سر و صورت خونی شهید گودرزی بود ، من ارام اورا صدا زدم دیدم چشمانش تکان میخورد با چفیه خودش خونها را پاک کردم شیشه های عینکش هم روی محاسنش پخش شده بود، او آب میخواست اتفاقا غروب وقتی که قمقمه ها را پرآب میکردیم با هم بودیم و او دو قمقمه داشت یکی آب بود ویکی شربت، قمقمه اب او را در آوردم وکمی بهش آب دادم، بلافاصله گفت منتظر چی هستی برو جلو!

درحالیکه از داخل کانال به سمت جلو میرفتم در یک لحظه به دلیل شدت تیراندازی زمین گیر شدم ناگهان چشمم به شهید سیف الله کولیوند افتاد او در آن کانال بود ولی این بار به شهادت رسیده بود هنوز اورکت عراقی را برتن داشت  خیلی تعجب کردم او چگونه خود را به اینجا رسانده است !

نا چار از انجا عبور کردم ولی دیگر از شدت تیراندازی عراقی ها کاسته شده بود ، وقتی که به نزدیک تپه ها رسیدم شهید علی دوست محمدی به همراه چندین نفر دیگر موفق شده بودند تپه ها را تصرف کنند و ما به تمام اهدف خود بخصوص جاده آسفالت مرزی فکه رسیدیم .

نیروهای جایگزین ما آماده بودند و گروه گروه رزمندگان ما خود را به  آنجا میرسانند، قرار شد به مقر اولیه شب قبل از عملیات برگردیم تا امار شهدا ، مجروحان، وبقیه رابگیریم، چون شهید بگ چشمه معاون گروهان ما به شهادت رسیده بود عملا کارهای اورا من انجام میدادم ، درحال امار گیری بودیم که یک نفر پاسدار با لندکروز امد وگفت چون شهدای شما وکشته های عراقی قاطی شدن شناسایی انها سخت است وباید یک نفر از شما برای شناسایی مجددا به منطقه عملیاتی برگردد!

قرار شد من این کار را انجام دهم، وقتی که به منطقه برگشتم برایم قابل تصور نبود چون عراقیها از سقوط منطقه مطمئن شده بودند با انواع سلاحهای سنگین (توپ وخمپاره) انجا را زیر اتش سنگین گرفته بودند  ،من نگران عدم انتقال شهید کولیوند بودم چون اورکت عراقی که شب به او پوشنده بودم  ممکن بود باعث اشتباه گروهای امدادی خودی میشد، لذا وقتی که به خط رسیدم  با اشاره ان پاسدار که همراه من بود می بایست به طرف امداگران. که در حال تخلیه شهدا بودن میر فتم  

فاصله تا انجا حدود هزار وپا نصد متر بود ولی از شدت اتش عراق چند بار تصمیم گرفتم برگردم اما هربار قیافه شهید کولیوند جلو چشمم مجسم میشد واز برگشت منصرف میشدم.

وقتی که به کانال رسیدم متوجه شدم همه شهدا منتقل شدن از امد اگران پرسیدم که این شهدا را کجا منتقل میکنید انها دو دستگاه مینی بوس که در جاده اسفالت مستقر بودن را نشان دادن ،  خودم را به انجا رساندم، داخل شدم دیدم هیچ صندلی ندارد وشهدا را کف ان به ردیف گذاشته اند ، اکثرا از بچه های ما بودند. شهید. حیدر نوری، شهید هاشم مرادی،  شهید جابری، شهید  چشم پناه، شهید سیف الله کولیوند او هنوز اورکت عراقی را به تن داشت فوری اورکت را از تن او بیرون اوردم وبر روی سنه لباس خاکی ارم سپاه نمایان شد..

با عجله به مقر برگشتم ،امار ها را گرفته بودن تعداد ۱۹ شهید ثبت شده بود ، ۴۳نفر زخمی شده بودن وچند نفر هم مفقود بودن.

ما یک روز قبل از شهدا به شهر نوراباد رسیدیم وقتی که وارد سپاه شدیم صدای گریه وشیوان واه وناله  همرزمان در گوشه گوشه سپاه پیچیده بود همه گریه میکردن، فرمانده وقت سپاه که دوهفته قبل از عملیات معرفی شده بود علی رغم عدم شناخت کافی  از پرسنل. عکسی از شهید هاشم مرادی در دست داشت وزیر پرچم نشسته بود وزار وزار گریه میکرد،  کم کم خانواده محترم شهدا هم متوجه حضور ما وخبر شهادت عزایزان خود شدند وانها هم به جمع ما در سپاه پیوستن  چه محشری بود!

بعدها هروقت ان نوحه اهنگران که میگفت ای از سفر برگشتگان کو شهیدان ما ، کو شهیدان ما  را گوش میکردم تمام این خاطرات برایم تداعی میشد.!

قرار شد فردای ان روز مراسم تشیع شهدا انجام گیرد  چون اولین بار بود شهر ما باید ۲۲ شهید گلگون کفن را تشیع مینمود، همه امده بودند وهمه عزادار بودن،

در ان زمان شهر ما هنوز امام جمعه نداشت ولی مرحوم حجت الاسلام جعفری ( ایشان سالها بعد به همراه پسراشان اقا محسن در کادثه تصادف دارفانی را وداع گفت)  نقش امام جمعه شهر را داشت.

ایشان از فرمانده سپاه میخواهد تا یکی از فرماندهان  چگونگی انجام عملیات را برای مردم تشریع نماید، فرمانده سپاه هم با شهید علی دوست محمدی صحبت میکند ، ایشان هم بنده را پیشنهاد میدهد.

وقتی که موضوع را با من درمیان گذاشتن برایم سخت بود. اولین بار بود که باید سخنرانی میکردم آنهم در برابر ان همه جمعیت. خیلی تلاش کردم کسی  دیگری را وادار نمایند ولی قانع نشدن. گفتم پس من پشت میکرفون نمیروم. ماشین اتشنشانی شهرداری را بیاورید تا از داخل ان با مردم حرف بزنم وگفتم برای جلو گیری از استرس  اقایان.  نورعلی خان( کارمند باژنشسته شهرداری وراننده اتش نشان. و برادرعزیزم موسی رضا نوری در کنارم باشند )  وانگاه شروع به تشریع عملیات نمودم  برای اینکه دچار استرس نشوم جمعیت را نگاه نمیکردم  ،اما یک  لحظه بطور اتفاقی نگاه کردم دیدم انهاییکه مشغول دفن شهدا هستن هم دست از کار کشیدن وداستان عملیات را گوش میکنند.

یاد وخاطره همه حماسه سازان این مرزوبوم گرامی باد.

علی محمد  نظری از فرماندهان دوران دفاع مقدس

 انتهای پیام/

مطالب مرتبط:
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید   

نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: 0
انتشار یافته: 4
|
United States
|
۱۳۹۶/۰۳/۱۱
0
0
واین یک برگ از رمان هزاران صفحه ای شجاعت رزمندگان مظلوم این دیار است مویدو منصور باشندسردار شریف ما جناب نظری
......
|
United Kingdom
|
۱۳۹۶/۰۳/۱۰
0
0
الهم یارافع الدرجات ارفع درجات شهدافی العلیین واحشرنا فی زمرته صدیقین سپاس از شما ان شاالله این پایگاه خبری را کمی بیشتر بهش برسید و به روز رسانی فرمایید
حشمت الله
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳۹۶/۰۳/۱۰
0
0
بنده با همین گوشها ی خودم از شخص آگاهی شنیدم که درخرم شهر حتی بین رزمندگان مظلوم ما با مزدوران عراقی کار به کشتی گرفتن و نبرد تن به تن با سنگ وچوب کشیده شد. سپاس فراوان از سردار عزیز جناب نظری
عبداله نوری
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳۹۶/۰۳/۰۹
0
0
گرامی میداریم یاد وخاطره همه حماسه آفرینان دفاع مقدس را وبر روح همه شهدا صلوات می فرستیم .خداوند مارا از زیارت وشفاعت اهل بیت عصمت وطهارت وشهدا بهره مند فرماید .استفاده کردیم سردار خداوند روح برادر شهیدت رانیز شاد فرماید .

نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: